نورچشمم، ثمره زندگیم
نورچشمم، ثمره زندگیم
خاطرات دخمل نازمون کوثرجون
تاريخ : پنجشنبه 14 آذر 1392 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 344 مرتبه

شب جمعه است آقا

و شما منتظری

منتظر که شاید دل من برگردد

که شاید فرج قلب من از راه رسد

انتظار فرجی نیست مرا ...



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : سه شنبه 19 شهريور 1392 | نویسنده : باباجون
بازدید : 299 مرتبه


اینم رونمایی از ریحانه خانم حافظی در کنار آبجی گلش کوثر خانم
که تصمیم گرفت یکهو روز ولادت حضرت معصومه به دنیا بیاد!...

خدا رو شکر که دوباره ما را شامل نزول رحمت واسعه خودش قرار داد و این فرشته کوچولو رو به ما داد
ان شاء الله که بتونیم به درستی وظیفه پدر و مادری مون رو ادا کنیم

 




موضوع :
تاريخ : شنبه 29 تير 1392 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 326 مرتبه

نازنین کودکم

الان شما روی پاهام نشستی و به صفحه مانیتور خیره شدی و مدام سوال می پرسی!!! و نمی زاری بنویسم!

امشب افطاری خونه مامان نرگس دعوت بودیم ،چند تا از دایی جونای منم دعوت بودن دخترای زن دایی احمد هم بودن دختر بزرگشون خیلی نگاهاش سنگین و خسته بود می شد به راحتی از حرفاش فهمید که نبود مادرش خیلی روحش رو آزرده ...

(الان شما رو بردم خوابوندم و دوباره اومدم تا مطلبم رو تموم کنم)................

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : جمعه 14 تير 1392 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 341 مرتبه

حدود یک هفته پیش خبری عجیب تکانم داد!

باورت نمی شود که تا آن روز از مرگ کسی اینقدر افسرده نشده بودم. شاید برای اینکه هیچ وقت باور نداشتم که مرگ به همین راحتی گریبانمان را خواهد گرفت و خواهد برد...

اول مامان نرگس بهم گفت که مادر آقا جونت فوت کرده و چون ایشان مسن و کمی بیمار هستند ، باورش برایم راحت تر بود اما وقتی خونه آقا جون رفتم و گریه ها و غم خاله هات رو دیدم ، خاله فائزه رو قسم دادم تا راستش رو بهم بگه. و وقتی بهم گفت که خانم دایی احمد ، طیبه خانم فوت کرده چند لحظه در حالی که دست خودم نبود روی پاهایم می زدم و با گریه می گفتم : نه تو رو خدا نه!خدایا نه !...

باورش خیلی برام سخت بود چون طیبه خانم خیلی شاد و دل زنده بود .

باور اینکه اینقدر مرگ ناگهانی و بی خبر میاد برام سخت تر بود! اون روز خیلی روز سختی بود...



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 16 خرداد 1392 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 392 مرتبه

سلام نازنین دخترم

مدت هاست برایت ننوشتم. کوتاهی مراببخش!

عزیز دلم

حرفی داشتم آنقدر مهم که مرا بعد از مدت ها دوباره پای وبلاگت کشاند تا برایت بگویم و بنویسم. آنقدر مهم که گاهی فکر می کنم تمام اعمال ما را می تواند تحت الشعاع قرار دهد.

همه ما آدم ها با هدفی شروع به کاری می کنیم. یعنی خواسته و ناخواسته همه اعمال ما دارای هدفی است مهم نیست چه هدفی مهم این است که هدف موتور حرکتمان می شود.

مثلا پول درمی آوریم برای زندگی بهتر ! درس می خوانیم برای ترقی و پیشرفت! غذا می خوریم برای زنده ماندن و ...

تا اینجا مشکلی نیست ، مشکل از وقتی شروع می شود که ما وسیله ای را برای رسیده به هدفمان پیدا می کنیم  و روز و شبمان می شود آن وسیله ! آنقدر که گاهی فراموش می کنیم اصلا هدفمان چی بود؟ اصلا این وسیله ما را در رسیدن به هدف دورتر کرد و یا نزدیکتر؟!

بگذار برایت ساده تر بگویم...



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : سه شنبه 13 فروردين 1392 | نویسنده : باباجون
بازدید : 345 مرتبه

 

 

 

کوثر عزیزم

امروز 13 فروردین سال 1392، روز طبیعت بود

امروز با خانواده مامان جونت در روز طبیعت دل به طبیعت زیبا و بکر کوه زدیم و از همه زیبایی های اون استفاده کردیم

اما چیزی که برای من امروز از همه چیز ارزشمندتر و زیبا تر بود علاقه زیاد شما به کوهنوردی بود ...



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : دوشنبه 6 آذر 1391 | نویسنده : باباجون
بازدید : 355 مرتبه

 

 

 

السلام علی الرضیع الصغیر

سلام بر نوزاد کوچولو

 بعد از آنى كه اين بچه در آغوش پدر به تير حرمله ذبح شد و خون از گلويش بنا كرد ريختن امام حسين دستش را برد زير اين خونها و با يك حال عجيبى...



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 8 مرداد 1391 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 398 مرتبه

گل نازم

می خوام برات از خاطرات شیرین سفر کربلات بگم. وقتی می خواستیم سوار هواپیما بشیم تا هواپیما رو دیدی گفتی :هواپیمای عباس! (آخه تو خیلی فیلم شوق پرواز رو دوست داشتی که روایت زندگی شهید خلبان عباس بابایی بود ) . هواپیما یکم طول کشید تا بلند بشه تو تمام مدت ساکت بودی و با تعجب همه چیز رو نگاه می کردی ، صندلی پشت ما یک پسر تقریبا هم سن و سال شما داشتن که تمام مدت جیغ زد و گریه کرد تا هواپیما راه افتاد. این پسر کوچولو که تعریفش رو کردم اسمش امیر عباس بود . همسفر و همراه کاروان ما بود. از بغداد تا نجف که سوار اتوبوس بودیم اومد جلو و بلندگو رو گرفت و شروع کرد به مداحی کردن! حیدر مدد رو می خوند. خیلی ناز با اون زبان کودکیش مداحی می کرد. این سر آغاز رقابت شما دو تا با هم شد! دیگه هر وقت سوار اتوبوس بودیم میکروفن بین شما دو تا رد و بدل می شد شما هم " من بچه شیعه هستم " و سوره هایی که حفظ کرده بودی رو می خوندی. تو کاروان ما فقط شما دو تا بچه بودین. هر دو تاتون شیرین بودین و مهربون. تقریبا با همه کاروان دوست شده بودید و همه دوستتون داشتن...

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : سه شنبه 20 تير 1391 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 484 مرتبه

نازنینم

نمی دونم از کجا شروع کنم ... و نمی دونم از کجا شروع شد! شاید از شرکت در مسابقه کتابخوانی " بانوی عترت " مجتمع بنی فاطمه شروع شد. هنوز نتایج مسابقه اش نیومده بود که قرار شد از طرف اداره باباجونت سوم شعبان مدینه باشیم . هنوز نرفته بودیم که از بنی فاطمه زنگ زدن و گفتن " حضرت زهرا شما رو برای دیدار خودش و فرزندانش دعوت کرده". این جمله مدت هاست تو گوشمه و مدت هاست خجالت زده و شرمسار این دعوتم...

سوم شعبان مدینه بودیم و سکوت غم آلود مدینه در روز تولد نوه پیامبر امام حسین علیه السلام خیلی دلم رو شکوند. وقتی از مکه برگشتیم دلم آروم نمی گرفت مدام با دیدن کعبه اشک هام سرازیر می شد . گاهی خیلی بی تاب و دلتنگ می شدم. تا دوباره از بنی فاطمه زنگ زدن و گفتن بیاین جایزه تون رو بگیرین که درست اندازه هزینه ی سفر کربلا بود. با باباجونت تصمیم گرفتیم برای کربلا ثبت نام کنیم . چند ماهی دنبال کاروان خوب می گشتیم تا به حمدالله به سفارش دایی جون آقا مصطفی کاروان خوبی پیدا کردیم. اول قرار بود من و شما و باباجونت بریم  اما وقتی از آژانس تماس گرفتن و گفتن که سه تا جای خالی دارن با اصرار های من آقا جون و مامان نرگس و خاله جون نیره هم همسفر ما شدن در راه کربلا. و هنوز یک سال از مکه رفتنمون نگذشته بود که این بار 13 رجب نجف بودیم...

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : شنبه 5 فروردين 1391 | نویسنده : باباجون
بازدید : 507 مرتبه
کوثر جون، عزیز دل بابا
امسال هم توفیق شد برای صله رحم سری به روستای عمارت بزنیم، و باز هم سر سفره پر محبت و سخاوتمندانه اقوام همسر مکرمه بنشینیم
سفره ای که با زحمت، ولی سرشار از محبت، بی ریا و بی آلایش برای مایی که لایق این همه لطف نبودیم پهن شد. دیدار با پدر بزرگ و مادر بزرگ، عمو و عمه ها که همه با لطف خود در دعوت از ما از هم سبقت می گرفتند و ما بودیم و عرق شرم بر پیشانی از این همه محبت..
جای شما خالی، خیلی خوش گذشت، هوای پاک و صاف، و فضایی معنوی، به دور از رنگ و لعاب های شهر حتی آنتن موبایل!
اینجا دیگر از دست ایرانسل و همراه اول راحت بودیم و بدون استرس و روزمرگی شهری،  دو روزی میهمان طبیعت بودیم


ادامه مطلب...

موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 43 نفر
بازديدهاي ديروز : 12 نفر
بازدید هفته قبل : 60 نفر
كل بازديدها : 47546 نفر