نورچشمم، ثمره زندگیم
نورچشمم، ثمره زندگیم
خاطرات دخمل نازمون کوثرجون
تاريخ : چهارشنبه 10 اسفند 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 618 مرتبه

دختر عزیزم

چند روزی حسابی ما رو کچل کردی و مدام می گفتی: مامان ببین نی نی گوشاره داره! ببنین مامان مرجس گوشاره داره ببین...

خلاصه هر کسی رو میدیدی اول به گوشاش نگاه می کردی و اگر گوشواره داشت به من خبر میدادی ! و اگه نداشت ازش می پرسیدی : گوشاره نداری؟! ببین منم گوشاره ندارم!

اونقدر شیرین و ناز این جملات رو تکرار می کردی که دل ما رو کباب کردی و خاله نیره جون اصرار کرد که بریم و گوش هات رو سوراخ کنیم. آخه عمه جون من موقعی که به دنیا اومدی برات هدیه گوشواره آورده بود اما ما تا الان دلمون نمویومد گوشات رو سوراخ کنیم. اما با اصرارهای خودت من و خاله جون نیره و خاله جون زهرا رفتیم به طلا فروشی و خواستیم که گوش هات رو سوراخ کنیم . چشمت روز بد نبینه ! اولین گوشت رو گذاشتی سوراخ کرد اما چون دردش رو فهمیده بودی برای دومی اذیت کردی و سوراخش جای بدی خورد. البته خداییش زیاد گریه نکردی خصوصا وقتی بردمت جلوی آینه و خودت رو با گوشواره دیدی آروم تر شدی و یک لبخند تلخی به لبات نشست! ...



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 13 بهمن 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 577 مرتبه

یک هفته پیش اولین بار با هم رفتیم شهر بازی. البته با خاله جون زهرا و عمه جون عطیه و عمو جون مجیدت.

همه چیز برات جدید و جالب بود. می شد از نگاه های خیره ات فهمید که چقدر تعجب کردی و چقدر کنجکاوانه به دستگاه های قول پیکر شهر بازی نگاه می کنی.

پنج تا بازی شما سوار شدید، هلوکوپتر، ماشین سواری و قطار و فانفار و یک بازی هم که اسمش یادم رفته (که البته فکر کنم دخترم ، از اون از همه بیشتر خوشت اومده بود) خیلی خوش گذشت من و بابا جونت هم حسابی از ذوق کردن های شما ذوق کرده بودیم و جو گرفتمون و رفتیم ترن هوایی رو سوار شدیم!

خیلی وحشت ناک بود ! من که گفتم دیگه بی مامان شدی!!! اما چون با باباجونت کنارم بود ته دلم احساس امنیت می کردم، گاهی هم جاهای وحشت ناکش باباجونت سعی می کرد دستم رو بگیره تا نترسم . آخه واقعا ترسناک بود!وقتی تموم شد، اونقدر دست و پاهام می لرزید که به سختی روی پاهام ایستادم. اما خیلی تجربه قشنگی بود!



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : دوشنبه 10 بهمن 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 519 مرتبه

 

دو شب دوری از تو برام مثل سالی گذشت. وقتی بخاطر عمل آپاندیست بستری شدم تمام غمم ، خواب شب تو بود، که مبادا بی تاب شوی ، که مبادا کم خواب شوی ، که مبادا...

شب اول به من سخت گذشت و شب دوم به تو سخت تر. شب اول درد عمل و تهوع های بعد از عمل آنقدر بی تابم کرد که چندین بار ملتمسانه از پرستارها خواستم مسکنی ، دارویی تزریق کنند تا شاید کمی ارام تر شوم. اما فردای آن شنیدم که الحمدالله آنشب را کنار پدرت خوب خوابیدی. اما شب دوم که از دردهای من کاسته شده بود ، شما نیمه شب بیدار شده بودی و سراغ مرا گرفته بودی.



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : شنبه 3 دی 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 614 مرتبه

 

دو سال است که محرم ها عجیب دلم به درد می آید درست از وقتی مادر شدم روضه علی اصغر و رقیه بی تابم می کند. به قول آقا جونت ظلمی در کربلا شده که هر وقت ، هر کجا ، هر لحظه هر آدمی با هر دینی می شنوه بغضی راه گلوش رو خواهد گرفت...

ناز گلم

این روزها همه حرف ها و کارهای تو برام روضه شده !

- دیروز وقتی از خونه مامانی بر می گشتیم توی راه تشنه ات شده بود و مدام می گفتی : آب می خوام...



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : جمعه 18 آذر 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 597 مرتبه

کوثر

نازنینم

مرور خاطرات سفر مکمون مثل تعریف کردن یک خواب شیرینه که وقتی جزئیاتش رو فراموش می کنی افسوس می خوری و ارزو می کنی که کاش از خواب بیدار نمی شدي!...

تقریبا همه می گفتن که بچه رو با خودت نبر. چون تو گرمای تابستون هم خودش اذیت می شه هم شما رو اذیت می کنه. وقتی کلاس های آموزشی کاروان شروع شد و به رفتنمون نزدیک تر شدیم مامانی و آقا جون هم بیشتر اصرار کردند که شما رو پیششون بگذاریم . اما من از یک طرف طاقت دوریت رو نداشتم از طرف دیگه با خودم می گفتم حیف نیست بچه ام از این سفر معنوی استفاده نکنه . آخه شما چون سنت هم زیر دو سال بود هزینه ی خیلی کمی هم می گرفتند . با اصرار های همه کمی مردد شده بودم بابا جونت هم نظرش این بود که شما رو با خودمون نبریم اما همه نظر آخر رو گذاشته بودن به عهده من...



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 11 آبان 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 486 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

این رو فقط برای تو نوشتم دخترم




ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : دوشنبه 25 مهر 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 524 مرتبه

ناز گلم

این روزا حسابی سرم رو شلوغ کردی !! (آخه دارم از پوشک می گیرمت!) یعنی دارم یک مرحله دیگه از مستقل بودن رو بهت یاد می دم. خیلی سخته! آخه نمی دونم دقیقا باید کی ازت توقع داشته باشم که خودت بگی که دستشویی داری؟!

با یکی مشورت می کردم می گفت :

" اگه بچه ات نیاز داشته باشه که سی بار بهش آموزش بدی ، اگه 29 بار آموزش بدی و دفعه سی ام دعواش کنی ، در حقش ظلم کردی و این مصداق ظلم است و تو مستحق عقوبت ظالم!"

منظورش این بود که باید خیلی مواظب باشم که در برخوردام جانب انصاف رو داشته باشم که شما کودکی و تا وقتی درست یاد نگرفتی نباید ازت توقع داشته باشم.

توقع نداشتن کار خیلی سختیه!!! فهمیدن اینکه باید از کی و چطور توقع داشت هم کار سختیه!!!



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : 10 مهر 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 911 مرتبه

دختر عزیزم

دلم عجیب برای سفر مکه مون تنگ شده، حالا معنی دلتنگی رو می فهمم . دلتنگی یعنی وقتی یادش میفتی بغضی راه گلوت رو ببنده و تو مجبور باشی بغضت رو فرو ببری و اونوقت قلبت از این بغض تنگ می شه و دلت رو به درد میاره...

البته عزیزم مشکل از منه!

آخه من که دلم برای شام و نهارهای آماده اون سفر تنگ نشده ، یا حتی برای خود کعبه که شاید در ظاهر از سنگ باشه و گل. دلم برای خدا تنگ شده! عجیبه نه! برای همینه که میگم مشکل از منه!



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 10 مهر 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 1102 مرتبه

کوثر عزیزم

نازنینم دیشب یاد سرمایه های زندگی خودم و باباجونت افتادم . یاد ثروتی که دلم می خواد برای تو به ارث بگذارم! دخترم الان شاید خیلی ها با خودشون بگن اینا که ثروتی ندارن ، که بخوان به ارث بگذارن!!! اما من و بابا جونت یک گنجی پیدا کردیم که هر چقدر براش خرج می کنیم ده ها هزار برابرش به زندگیمون بر میگرده ! گنجی که تمومی نداره و تا آخرین لحظات زندگیمون، تو خوشی ها و سختی ها و مشکلات به دادمون می رسه و نجاتمون میده!

گنجی به نام " دعای پدر و مادر"

نازنینم فکر نکنی که این سرمایه کمیه، فکر نکنی تموم شدنیه، فکر نکنی ...

می خوام برات بگم که من و بابا جونت از زیر صفر شروع کردیم!...



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 10 مهر 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 1120 مرتبه

دیشب عروسی عمو جون هادی ات بود. کلی به شما خوش گذشت. تو ماشین ما ،شما و خاله جون زهرا و عمه جون عطیه و حورا جون ، عقب نشسته بودید. بابا جونت برای خوشحالی شما چند بار با ماشین ویراژ رفت و شما هم کلی ذوق کردید و خندیدید.

توی ماشین همش دست می زدید و می خوندید عروسی ... عروسی... ماشین عروس ، عروسی...

خلاصه کلی به هممون خوش گذشت . فقط آخرش مثل همیشه مامان جونت یک سوتی داد! یعنی یادم رفت هدیه عروس داماد رو بدم! وقتی داشتیم برمی گشتیم باباجونت ازم پرسید هدیه رو دادی؟ منم تازه یادم اومد چی رو یادم رفته بود! خلاصه برگشتیم و با کلی معذرت خواهی هدیه رو دادیم به مامانی که از طرف ما بده به عروس خانم و آقا داماد.

نازنینم اون شب می شد تو چشم های همه برق دعا رو دید! دعا برای خوشبختی عروس و داماد. آخه واقعیت دعوت کردن مهمون ها و همراهی اونا تا خونه عروس و داماد همینه. اینکه عروس و داماد با پشتوانه معنوی ، دعای دوست و آشنا برن زیر یک سقف.

دعا برای اینکه همیشه

مثل شیرینی شب عروسی زندگیشون شیرین باشه،

مثل شادی مهمون ها ، همیشه دلاشون شاد باشه ،

مثل نو و تازگی جهیزیه ، همیشه برای هم نو باشن و تازه،

مثل شام عروسی ، سفرشون رنگین و پر روزی باشه،

مثل سفیدی لباس عروس ، زندگیشون پاک باشه و به دور از گناه.

خلاصه که ان شا الله هیچ وقت غم به دلای پاکشون نیاد( هر کی این مطلب رو خوند برای خوشبختیشون بگه ان شاالله)




موضوع :
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 33 نفر
بازديدهاي ديروز : 12 نفر
بازدید هفته قبل : 50 نفر
كل بازديدها : 47536 نفر