عروسی عمو جون هادی یت
نورچشمم، ثمره زندگیم
خاطرات دخمل نازمون کوثرجون
تاريخ : يکشنبه 10 مهر 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 1111 مرتبه

دیشب عروسی عمو جون هادی ات بود. کلی به شما خوش گذشت. تو ماشین ما ،شما و خاله جون زهرا و عمه جون عطیه و حورا جون ، عقب نشسته بودید. بابا جونت برای خوشحالی شما چند بار با ماشین ویراژ رفت و شما هم کلی ذوق کردید و خندیدید.

توی ماشین همش دست می زدید و می خوندید عروسی ... عروسی... ماشین عروس ، عروسی...

خلاصه کلی به هممون خوش گذشت . فقط آخرش مثل همیشه مامان جونت یک سوتی داد! یعنی یادم رفت هدیه عروس داماد رو بدم! وقتی داشتیم برمی گشتیم باباجونت ازم پرسید هدیه رو دادی؟ منم تازه یادم اومد چی رو یادم رفته بود! خلاصه برگشتیم و با کلی معذرت خواهی هدیه رو دادیم به مامانی که از طرف ما بده به عروس خانم و آقا داماد.

نازنینم اون شب می شد تو چشم های همه برق دعا رو دید! دعا برای خوشبختی عروس و داماد. آخه واقعیت دعوت کردن مهمون ها و همراهی اونا تا خونه عروس و داماد همینه. اینکه عروس و داماد با پشتوانه معنوی ، دعای دوست و آشنا برن زیر یک سقف.

دعا برای اینکه همیشه

مثل شیرینی شب عروسی زندگیشون شیرین باشه،

مثل شادی مهمون ها ، همیشه دلاشون شاد باشه ،

مثل نو و تازگی جهیزیه ، همیشه برای هم نو باشن و تازه،

مثل شام عروسی ، سفرشون رنگین و پر روزی باشه،

مثل سفیدی لباس عروس ، زندگیشون پاک باشه و به دور از گناه.

خلاصه که ان شا الله هیچ وقت غم به دلای پاکشون نیاد( هر کی این مطلب رو خوند برای خوشبختیشون بگه ان شاالله)




موضوع :
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 24 نفر
بازديدهاي ديروز : 31 نفر
بازدید هفته قبل : 72 نفر
كل بازديدها : 46847 نفر