کاش عاشق می شدیم
نورچشمم، ثمره زندگیم
خاطرات دخمل نازمون کوثرجون
تاريخ : شنبه 3 دی 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 614 مرتبه

 

دو سال است که محرم ها عجیب دلم به درد می آید درست از وقتی مادر شدم روضه علی اصغر و رقیه بی تابم می کند. به قول آقا جونت ظلمی در کربلا شده که هر وقت ، هر کجا ، هر لحظه هر آدمی با هر دینی می شنوه بغضی راه گلوش رو خواهد گرفت...

ناز گلم

این روزها همه حرف ها و کارهای تو برام روضه شده !

- دیروز وقتی از خونه مامانی بر می گشتیم توی راه تشنه ات شده بود و مدام می گفتی : آب می خوام...


ادامه مطلب :

 

دو سال است که محرم ها عجیب دلم به درد می آید درست از وقتی مادر شدم روضه علی اصغر و رقیه بی تابم می کند. به قول آقا جونت ظلمی در کربلا شده که هر وقت ، هر کجا ، هر لحظه هر آدمی با هر دینی می شنوه بغضی راه گلوش رو خواهد گرفت...

ناز گلم

این روزها همه حرف ها و کارهای تو برام روضه شده !

- دیروز وقتی از خونه مامانی بر می گشتیم توی راه تشنه ات شده بود و مدام می گفتی : آب می خوام...

- تو روضه چند شب پیش ، اومده بودی تو خانوم ها پیش من اما یک دفعه دلت هوای بابات رو کرد و ... با گریه می گفتی بابام رو می خوام...

- شیرین زبونی هات برای بابات و اینکه نمی تونی دوریش رو تحمل کنی چه برسه به اینکه ....

- کف پات خشک شده و ترک کوچیکی برداشته و گاهی اون رو نشون من و بابا جونت میدی و با شیرین زبونی می گی شدسته! ما هم کلی نازت رو می خریم اما دختر سه ساله امام حسین...

- خواستم برات قصه علی اصغر و رقیه رو بگم اما همه را سانسور می کردم که مبادا تو از قصه ام بترسی و خواب بد ببینی ، بمیرم برای دختر امام حسین که همه این قصه های نگفته رو به چشم دید و ...

مامان جون

هر کدوم از این خط نوشته ها می تونه دل آدم رو اونقدر بشکنه که اشک پیشش شرمنده بشه...

گاهی اشک ها حقیراند و کوچک برای بیرون ریختن دردهای دلمون.

وقتی مداح ها صحنه های غربت کربلا رو توصیف می کنند به حقارت اشک ها برای بیان درد عاشورا بیشتر پی می برم.

اما گلم ، حرفی در تمام این روضه ها پنهان است حرفی به بزرگی سخن حضرت زینب که فرمودند: من چیزی ندیدم الا زیبایی...اینکه اون همه سختی و درد که کوچکترینش اگه برای ما اتفاق بیفته ما رو از درون متلاشی می کنه، چطور به چشم ایشون زیبا اومده؟!!

راستش من تجربه خیلی کوچیکی دارم از اینکه وقتی مجذوب و عاشق می شی سختی ها رو می بینی اما...

تو سفر عمره مون... وقتی مکه رسیدیم حدود ساعت 2 نیمه شب بود . اول قرار بود بخوابیم بعد از نماز صبح بریم اعمالمون رو انجام بدیم. اما نیم ساعت بعد گفتن یک گروه الان میریم بقیه باشند برای فردا. تصمیم بر این شد که ما هم با خاله لیلا اینا همون شب همراه کاروان بریم اعمالمون رو انجام بدیم. وقتی وارد مسجدالحرام  شدیم بعد از سجده شکر و آرزو کردن سرم رو برداشتم و به خانه کعبه چشم دوختم... این لحظات رو توصیف نمی کنم چون بیان ناقصم شیرینی و حلاوتش رو حراب می کنه!

شما بچه ها پیش من و خاله لیلا موندید و بابا ها رفتن طواف و صفا و مروه را به جا آوردند و طواف نسا و نمازش هم برای فردا شب ماند بعد اومدند بچه ها رو از ما گرفتند تا ما اعمالمون رو انجام بدیم. اما تو مدتی که ما منتظر باباجونت بودیم شما بد خواب شده بودی و مدام گریه می کردی اونقدر بهانه گرفتی که خاله لیلا رو آسی کردی اما... اما من اصلا صدای گریه هات رو درست متوجه نمی شدم ! نازت می کردم ، می بوسیدمت راه می بردمت تا آروم بشی اما اصلا گریه هات ( که حدود یک ساعت طول کشید)برام طاقت فرسا و سخت نبود! شادی عجیبی داشتم از درون پر شده بودم ، واقعا احساس می کردم در محضر اویم... احساس عجیب و تکرار نشدنی ای بود. عشق اون و شادی حضور و مهمانی در خانه او، سختی اون شب رو برام شیرین کرد اونقدر که برای من اون لحظات بهترین و زیبا ترین لحظات عمرم بوده است.

حرفم این است گلم

اینکه وقتی از عشق خدا پر شویم ، وقتی شادی حضور رو درک کنیم اونوقت سختی های دنیا مثل یک بازی می مونند که برد و باخت اصلا توش مهم نیست و فقط حس شیرین خوب بازی کردنه که برات می مونه! البته برای من هم هنوز سختی های عاشورا قابل درک نیست اما ببین که چقدر حضرت زینب ایمان داشتند به حضور در محضر دوست... که همه چیز برایشان چون در جهت رضای حضرت دوست بوده شیرین بوده و زیبا...

کاش ما هم عاشق می شدیم! عاشق خالق خویش تا آنوقت همه دنیا برایمان وسیله ای بود برای تقرب او... به فرزند محبت می کردیم و در تربیتش می کوشیذیم برای تقرب او... به همسر محبت می کردیم و مواظب دلش بودیم برای تقرب او... خلاصه در همه چیز دنبال حرف های نگفته او می گشتیم... 

 




موضوع :
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 23 نفر
بازديدهاي ديروز : 12 نفر
بازدید هفته قبل : 40 نفر
كل بازديدها : 47526 نفر