مرگ هم آمدنی است!
نورچشمم، ثمره زندگیم
خاطرات دخمل نازمون کوثرجون
تاريخ : جمعه 14 تير 1392 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 335 مرتبه

حدود یک هفته پیش خبری عجیب تکانم داد!

باورت نمی شود که تا آن روز از مرگ کسی اینقدر افسرده نشده بودم. شاید برای اینکه هیچ وقت باور نداشتم که مرگ به همین راحتی گریبانمان را خواهد گرفت و خواهد برد...

اول مامان نرگس بهم گفت که مادر آقا جونت فوت کرده و چون ایشان مسن و کمی بیمار هستند ، باورش برایم راحت تر بود اما وقتی خونه آقا جون رفتم و گریه ها و غم خاله هات رو دیدم ، خاله فائزه رو قسم دادم تا راستش رو بهم بگه. و وقتی بهم گفت که خانم دایی احمد ، طیبه خانم فوت کرده چند لحظه در حالی که دست خودم نبود روی پاهایم می زدم و با گریه می گفتم : نه تو رو خدا نه!خدایا نه !...

باورش خیلی برام سخت بود چون طیبه خانم خیلی شاد و دل زنده بود .

باور اینکه اینقدر مرگ ناگهانی و بی خبر میاد برام سخت تر بود! اون روز خیلی روز سختی بود...


ادامه مطلب :

حدود یک هفته پیش خبری عجیب تکانم داد!

باورت نمی شود که تا آن روز از مرگ کسی اینقدر افسرده نشده بودم. شاید برای اینکه هیچ وقت باور نداشتم که مرگ به همین راحتی گریبانمان را خواهد گرفت و خواهد برد...

اول مامان نرگس بهم گفت که مادر آقا جونت فوت کرده و چون ایشان مسن و کمی بیمار هستند ، باورش برایم راحت تر بود اما وقتی خونه آقا جون رفتم و گریه ها و غم خاله هات رو دیدم ، خاله فائزه رو قسم دادم تا راستش رو بهم بگه. و وقتی بهم گفت که خانم دایی احمد ، طیبه خانم فوت کرده چند لحظه در حالی که دست خودم نبود روی پاهایم می زدم و با گریه می گفتم : نه تو رو خدا نه!خدایا نه !...

باورش خیلی برام سخت بود چون طیبه خانم خیلی شاد و دل زنده بود .

باور اینکه اینقدر مرگ ناگهانی و بی خبر میاد برام سخت تر بود! اون روز خیلی روز سختی بود...

کوثر عزیزم

طیبه خانم اولین کسی بود که شما رو حموم برد .

ده روزت که شده بود مامانی و بابایی و عموجونات می خواستن برای دیدنت بیان . برای همین طیبه خانم اومد خونه مامان نرگس و با کلی مقدمات ( سر و کمر چسباندن) من و شما رو برد حموم و بعد هم یک کاچی خوشمزه برای من درست کرد که هنوز طعم شیرینش به یادمه.

طیبه خانم غذای ولیمه ی اومدنمون از مکه رو درست کرد. اونقدر خوشمزه قیمه درست کرده بود که همیشه مامانی و بقیه از اون قیمه تعریف می کردند و باورشون نمی شد که غذا رو تو خونه تهیه کردیم . به قول بابا جونت بهترین آش فامیل رو هم خانم دایی احمد درست می کرد ، بهترین کوفته و بهترین ... خلاصه کدبانوی واقعی بود.

اما امشب که دلم عجیب گرفته و خواستم برایت بنویسم از این بود که وقتی دختر دایی گفت که یکی از دوستان مامانش گفته من اسم مامانت رو از توی گوشیم پاک کردم دلم عجیب گرفت...

بغضی راه گلوم رو گرفت که طیبه خانم که اینقدر به همه خوبی کرده و همه دوستش داشتن ، حالا می خوان فراموشش کنن ! می خوان حتی به قدر دیدن اسمش هم دلشون براش تنگ نشه و خدا بیامرزی براش نگن!

اره مامان جون دنیا همینه! واقعیت اینه که تا وقتی هستیم باید چراغی برای اون دنیامون روشن کنیم بعد از رفتنمون شاید هیچ کس نباشه که برای ما تحفه ای پیشکش کنه حتی به قدر یک صلوات و یا یک خدا بیامرزی ساده ...

کودک دلبندم

روزمرگی های زندگی آنقدر مرا سرگرم خود کرده بود که فراموش کرده بودم که مرگ هم آمدنی است ...

و فراموش کرده بودم که شاید فردا نوبت من باشد...

(ممنون می شم هر کس این مطلب رو خوند برای شادی روح طیبه اکرمی (خانم دایی ام) فاتحه ای بخونه... )




موضوع :
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 35 نفر
بازديدهاي ديروز : 31 نفر
بازدید هفته قبل : 83 نفر
كل بازديدها : 46858 نفر