دلم برای خدا سوخت!!!
نورچشمم، ثمره زندگیم
خاطرات دخمل نازمون کوثرجون
تاريخ : شنبه 29 تير 1392 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 326 مرتبه

نازنین کودکم

الان شما روی پاهام نشستی و به صفحه مانیتور خیره شدی و مدام سوال می پرسی!!! و نمی زاری بنویسم!

امشب افطاری خونه مامان نرگس دعوت بودیم ،چند تا از دایی جونای منم دعوت بودن دخترای زن دایی احمد هم بودن دختر بزرگشون خیلی نگاهاش سنگین و خسته بود می شد به راحتی از حرفاش فهمید که نبود مادرش خیلی روحش رو آزرده ...

(الان شما رو بردم خوابوندم و دوباره اومدم تا مطلبم رو تموم کنم)................

 


ادامه مطلب :

 امشب غم چشم های دختر داییم خیلی درگیرم کرد همش به این فکر می کردم که چطور می تونم بهش کمک کنم چطور می تونم از غمش کم کنم ، و حتی چطور می تونم با خوشحال کردن اون دل مادرش رو شاد کنم...

وقتی خودم رو جای اون می گذارم و بی اختیار اشکام جاری می شه ، و وقتی خودم همیشه از خدا می خوام که مرگم رو زودتر از مرگ عزیزانم قرار بده چون تحمل صبر بر مرگ عزیزانم رو ندارم ، چطور می تونم به اون کمک کنم؟! چطور می تونم دلداریش بدم؟!

شما و باباجونت خیلی ناز خوابیدین منم تنها نشستم و فکر اینکه لحظه ای شما و یا حتی بقیه نزدیکانمون که برامون عزیزن نباشند هم باعث شده اشکام بی اختیار سرازیر بشه .

کوثر عزیزم همینطور که داشتم برای دختر داییم غصه می خوردم یک لحظه با خودم گفتم : من که اونقدر که باید به دختر داییم نزدیک نیستم اینقدر امشب دلم از غم چشماش به درد اومد اونوقت امام زمان که پرونده شب و روز ما دستشه و توی یک روایتی خوندم که از غم ما غمگین می شه و با اشک ما اشک میریزه چقدر غصه ی دختر داییم رو می خوره! چقدر از اینکه روزگار براشون تنگ شده غصه می خوره ؟! حالا من فقط دختر داییم رو می بینم اون غصه همه ی شیعیانش رو می خوره ، اون از غم دل همه ما باخبره و چطور می تونه با اون همه محبتی که به همه ما داره این همه رنج و درد و تحمل کنه؟

بالاتر از اون خدایی که عاشق بنده هاشه چطور غم بنده هاش رو تحمل می کنه ؟!

یک لحظه (نعوذ بالله) دلم برای خدا سوخت ! اون که از مادر مهربون تره و دستشم بازه و تواناییشم داره که مشکلات ما رو حل کنه و نگذاره آب توی دلمون تکون بخوره چطور صبوری می کنه و با غم ما غصه می خوره و بیشتر از مادر رنج می بره اما صبوری میکنه ؟ برای چی ؟

بزرگی می گفت : ما بزرگ بودیم روز اول خلقت ما خلیفه الله بودیم ، خدا از روحش در ما دمیده بود و ما رو با همه صفت های خوب خودش آفریده بود اما وقتی انسان به زمین نزول کرد قرار شد که دوباره همه تلاشش رو بکنه و دوباره فاصله زمین تا آسمون رو طی کنه تا باز به جایگاه اولیش برسه ...

و ما به دنیا می یایم تا بزرگ بشیم و به جایگاه اولی مون که خلیفه الله یی است برسیم ...

همه این سختی ها ی دنیا هم برای اینه که ما یزرگ بشیم ...

شاید خدا هم برای همینه که غم ما رو بدوش می کشه و مثل معلمی که سر امتحان همه جواب ها رو می دونه و اضطراب شاگردشم می بینه اما صبوری می کنه و می گذاره شاگردش بزرگ بشه !!!

عجب صبری خدا دارد...

جالب اونجاست که همه ما می دونیم که در این دنیا رهگذریم و مثل مسافری هستیم که فقط چند صباحی اتراق کرده و قراره برای ادامه راه توشه برداره ، اما باز هم به زرق و برق این مسافرخونه دلبسته ایم و همه می خواهیم در هتلی پنج ستاره بمانیم حتی به قیمت اینکه داشته هایمان را هم خرج این هتل کنیم چه برسد به اینکه نداشته هایمان را پس بگیریم !

دختر عزیزم

این حرفها قلبی بزرگ به بزرگی قلب حضرت زینب می خواد ، قلبی که اون همه سختی و ببینه و باز هم بگه : ما رایت الا جمیلا...

من که اونقدر کوچکم که با اینکه می دونم که با سختی هاست که انسان بزرگ می شه و با سختی هاست که راه رسیدن به خدا براش کوتاهتر و کوتاهتر می شه اما حاضر نیستم راضی باشم به رضای خدا! حاضر نیستم حتی به این سختی ها ( غم از دست دادن عزیزان) فکر کنم...

کودک دلبندم باز هم تو رو به صداقت چشمانت قسم می دم که برای مادرت دعا کنی دعا کنی که خدا قلبم رو بزرگ کنه ! و به من ایمانی بده که راضی باشم به رضایش، و ایمان داشته باشم به امتحاناتش که فقط قصدش رسیدن من به خلیفه اللهی است .

رساندنی که از روز اول خلقت هدف آفرینش ما بوده است و خواهد بود...




موضوع :
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 35 نفر
بازديدهاي ديروز : 12 نفر
بازدید هفته قبل : 52 نفر
كل بازديدها : 47538 نفر