نورچشمم، ثمره زندگیم

خاطرات دخمل نازمون کوثرجون

دلم برای خدا سوخت!!!

1392/4/29 7:25
نویسنده : مامان جون
341 بازدید
اشتراک گذاری

نازنین کودکم

الان شما روی پاهام نشستی و به صفحه مانیتور خیره شدی و مدام سوال می پرسی!!! و نمی زاری بنویسم!

امشب افطاری خونه مامان نرگس دعوت بودیم ،چند تا از دایی جونای منم دعوت بودن دخترای زن دایی احمد هم بودن دختر بزرگشون خیلی نگاهاش سنگین و خسته بود می شد به راحتی از حرفاش فهمید که نبود مادرش خیلی روحش رو آزرده ...

(الان شما رو بردم خوابوندم و دوباره اومدم تا مطلبم رو تموم کنم)................

 

 امشب غم چشم های دختر داییم خیلی درگیرم کرد همش به این فکر می کردم که چطور می تونم بهش کمک کنم چطور می تونم از غمش کم کنم ، و حتی چطور می تونم با خوشحال کردن اون دل مادرش رو شاد کنم...

وقتی خودم رو جای اون می گذارم و بی اختیار اشکام جاری می شه ، و وقتی خودم همیشه از خدا می خوام که مرگم رو زودتر از مرگ عزیزانم قرار بده چون تحمل صبر بر مرگ عزیزانم رو ندارم ، چطور می تونم به اون کمک کنم؟! چطور می تونم دلداریش بدم؟!

شما و باباجونت خیلی ناز خوابیدین منم تنها نشستم و فکر اینکه لحظه ای شما و یا حتی بقیه نزدیکانمون که برامون عزیزن نباشند هم باعث شده اشکام بی اختیار سرازیر بشه .

کوثر عزیزم همینطور که داشتم برای دختر داییم غصه می خوردم یک لحظه با خودم گفتم : من که اونقدر که باید به دختر داییم نزدیک نیستم اینقدر امشب دلم از غم چشماش به درد اومد اونوقت امام زمان که پرونده شب و روز ما دستشه و توی یک روایتی خوندم که از غم ما غمگین می شه و با اشک ما اشک میریزه چقدر غصه ی دختر داییم رو می خوره! چقدر از اینکه روزگار براشون تنگ شده غصه می خوره ؟! حالا من فقط دختر داییم رو می بینم اون غصه همه ی شیعیانش رو می خوره ، اون از غم دل همه ما باخبره و چطور می تونه با اون همه محبتی که به همه ما داره این همه رنج و درد و تحمل کنه؟

بالاتر از اون خدایی که عاشق بنده هاشه چطور غم بنده هاش رو تحمل می کنه ؟!

یک لحظه (نعوذ بالله) دلم برای خدا سوخت ! اون که از مادر مهربون تره و دستشم بازه و تواناییشم داره که مشکلات ما رو حل کنه و نگذاره آب توی دلمون تکون بخوره چطور صبوری می کنه و با غم ما غصه می خوره و بیشتر از مادر رنج می بره اما صبوری میکنه ؟ برای چی ؟

بزرگی می گفت : ما بزرگ بودیم روز اول خلقت ما خلیفه الله بودیم ، خدا از روحش در ما دمیده بود و ما رو با همه صفت های خوب خودش آفریده بود اما وقتی انسان به زمین نزول کرد قرار شد که دوباره همه تلاشش رو بکنه و دوباره فاصله زمین تا آسمون رو طی کنه تا باز به جایگاه اولیش برسه ...

و ما به دنیا می یایم تا بزرگ بشیم و به جایگاه اولی مون که خلیفه الله یی است برسیم ...

همه این سختی ها ی دنیا هم برای اینه که ما یزرگ بشیم ...

شاید خدا هم برای همینه که غم ما رو بدوش می کشه و مثل معلمی که سر امتحان همه جواب ها رو می دونه و اضطراب شاگردشم می بینه اما صبوری می کنه و می گذاره شاگردش بزرگ بشه !!!

عجب صبری خدا دارد...

جالب اونجاست که همه ما می دونیم که در این دنیا رهگذریم و مثل مسافری هستیم که فقط چند صباحی اتراق کرده و قراره برای ادامه راه توشه برداره ، اما باز هم به زرق و برق این مسافرخونه دلبسته ایم و همه می خواهیم در هتلی پنج ستاره بمانیم حتی به قیمت اینکه داشته هایمان را هم خرج این هتل کنیم چه برسد به اینکه نداشته هایمان را پس بگیریم !

دختر عزیزم

این حرفها قلبی بزرگ به بزرگی قلب حضرت زینب می خواد ، قلبی که اون همه سختی و ببینه و باز هم بگه : ما رایت الا جمیلا...

من که اونقدر کوچکم که با اینکه می دونم که با سختی هاست که انسان بزرگ می شه و با سختی هاست که راه رسیدن به خدا براش کوتاهتر و کوتاهتر می شه اما حاضر نیستم راضی باشم به رضای خدا! حاضر نیستم حتی به این سختی ها ( غم از دست دادن عزیزان) فکر کنم...

کودک دلبندم باز هم تو رو به صداقت چشمانت قسم می دم که برای مادرت دعا کنی دعا کنی که خدا قلبم رو بزرگ کنه ! و به من ایمانی بده که راضی باشم به رضایش، و ایمان داشته باشم به امتحاناتش که فقط قصدش رسیدن من به خلیفه اللهی است .

رساندنی که از روز اول خلقت هدف آفرینش ما بوده است و خواهد بود...

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (0) مشاهده جعبه ارسال نظر