نورچشمم، ثمره زندگیم
خاطرات دخمل نازمون کوثرجون
تاريخ : پنجشنبه 14 آذر 1392 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 337 مرتبه

شب جمعه است آقا

و شما منتظری

منتظر که شاید دل من برگردد

که شاید فرج قلب من از راه رسد

انتظار فرجی نیست مرا ...



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : شنبه 29 تير 1392 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 317 مرتبه

نازنین کودکم

الان شما روی پاهام نشستی و به صفحه مانیتور خیره شدی و مدام سوال می پرسی!!! و نمی زاری بنویسم!

امشب افطاری خونه مامان نرگس دعوت بودیم ،چند تا از دایی جونای منم دعوت بودن دخترای زن دایی احمد هم بودن دختر بزرگشون خیلی نگاهاش سنگین و خسته بود می شد به راحتی از حرفاش فهمید که نبود مادرش خیلی روحش رو آزرده ...

(الان شما رو بردم خوابوندم و دوباره اومدم تا مطلبم رو تموم کنم)................

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : جمعه 14 تير 1392 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 335 مرتبه

حدود یک هفته پیش خبری عجیب تکانم داد!

باورت نمی شود که تا آن روز از مرگ کسی اینقدر افسرده نشده بودم. شاید برای اینکه هیچ وقت باور نداشتم که مرگ به همین راحتی گریبانمان را خواهد گرفت و خواهد برد...

اول مامان نرگس بهم گفت که مادر آقا جونت فوت کرده و چون ایشان مسن و کمی بیمار هستند ، باورش برایم راحت تر بود اما وقتی خونه آقا جون رفتم و گریه ها و غم خاله هات رو دیدم ، خاله فائزه رو قسم دادم تا راستش رو بهم بگه. و وقتی بهم گفت که خانم دایی احمد ، طیبه خانم فوت کرده چند لحظه در حالی که دست خودم نبود روی پاهایم می زدم و با گریه می گفتم : نه تو رو خدا نه!خدایا نه !...

باورش خیلی برام سخت بود چون طیبه خانم خیلی شاد و دل زنده بود .

باور اینکه اینقدر مرگ ناگهانی و بی خبر میاد برام سخت تر بود! اون روز خیلی روز سختی بود...



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 16 خرداد 1392 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 384 مرتبه

سلام نازنین دخترم

مدت هاست برایت ننوشتم. کوتاهی مراببخش!

عزیز دلم

حرفی داشتم آنقدر مهم که مرا بعد از مدت ها دوباره پای وبلاگت کشاند تا برایت بگویم و بنویسم. آنقدر مهم که گاهی فکر می کنم تمام اعمال ما را می تواند تحت الشعاع قرار دهد.

همه ما آدم ها با هدفی شروع به کاری می کنیم. یعنی خواسته و ناخواسته همه اعمال ما دارای هدفی است مهم نیست چه هدفی مهم این است که هدف موتور حرکتمان می شود.

مثلا پول درمی آوریم برای زندگی بهتر ! درس می خوانیم برای ترقی و پیشرفت! غذا می خوریم برای زنده ماندن و ...

تا اینجا مشکلی نیست ، مشکل از وقتی شروع می شود که ما وسیله ای را برای رسیده به هدفمان پیدا می کنیم  و روز و شبمان می شود آن وسیله ! آنقدر که گاهی فراموش می کنیم اصلا هدفمان چی بود؟ اصلا این وسیله ما را در رسیدن به هدف دورتر کرد و یا نزدیکتر؟!

بگذار برایت ساده تر بگویم...



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 8 مرداد 1391 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 391 مرتبه

گل نازم

می خوام برات از خاطرات شیرین سفر کربلات بگم. وقتی می خواستیم سوار هواپیما بشیم تا هواپیما رو دیدی گفتی :هواپیمای عباس! (آخه تو خیلی فیلم شوق پرواز رو دوست داشتی که روایت زندگی شهید خلبان عباس بابایی بود ) . هواپیما یکم طول کشید تا بلند بشه تو تمام مدت ساکت بودی و با تعجب همه چیز رو نگاه می کردی ، صندلی پشت ما یک پسر تقریبا هم سن و سال شما داشتن که تمام مدت جیغ زد و گریه کرد تا هواپیما راه افتاد. این پسر کوچولو که تعریفش رو کردم اسمش امیر عباس بود . همسفر و همراه کاروان ما بود. از بغداد تا نجف که سوار اتوبوس بودیم اومد جلو و بلندگو رو گرفت و شروع کرد به مداحی کردن! حیدر مدد رو می خوند. خیلی ناز با اون زبان کودکیش مداحی می کرد. این سر آغاز رقابت شما دو تا با هم شد! دیگه هر وقت سوار اتوبوس بودیم میکروفن بین شما دو تا رد و بدل می شد شما هم " من بچه شیعه هستم " و سوره هایی که حفظ کرده بودی رو می خوندی. تو کاروان ما فقط شما دو تا بچه بودین. هر دو تاتون شیرین بودین و مهربون. تقریبا با همه کاروان دوست شده بودید و همه دوستتون داشتن...

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : سه شنبه 20 تير 1391 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 478 مرتبه

نازنینم

نمی دونم از کجا شروع کنم ... و نمی دونم از کجا شروع شد! شاید از شرکت در مسابقه کتابخوانی " بانوی عترت " مجتمع بنی فاطمه شروع شد. هنوز نتایج مسابقه اش نیومده بود که قرار شد از طرف اداره باباجونت سوم شعبان مدینه باشیم . هنوز نرفته بودیم که از بنی فاطمه زنگ زدن و گفتن " حضرت زهرا شما رو برای دیدار خودش و فرزندانش دعوت کرده". این جمله مدت هاست تو گوشمه و مدت هاست خجالت زده و شرمسار این دعوتم...

سوم شعبان مدینه بودیم و سکوت غم آلود مدینه در روز تولد نوه پیامبر امام حسین علیه السلام خیلی دلم رو شکوند. وقتی از مکه برگشتیم دلم آروم نمی گرفت مدام با دیدن کعبه اشک هام سرازیر می شد . گاهی خیلی بی تاب و دلتنگ می شدم. تا دوباره از بنی فاطمه زنگ زدن و گفتن بیاین جایزه تون رو بگیرین که درست اندازه هزینه ی سفر کربلا بود. با باباجونت تصمیم گرفتیم برای کربلا ثبت نام کنیم . چند ماهی دنبال کاروان خوب می گشتیم تا به حمدالله به سفارش دایی جون آقا مصطفی کاروان خوبی پیدا کردیم. اول قرار بود من و شما و باباجونت بریم  اما وقتی از آژانس تماس گرفتن و گفتن که سه تا جای خالی دارن با اصرار های من آقا جون و مامان نرگس و خاله جون نیره هم همسفر ما شدن در راه کربلا. و هنوز یک سال از مکه رفتنمون نگذشته بود که این بار 13 رجب نجف بودیم...

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 10 اسفند 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 612 مرتبه

دختر عزیزم

چند روزی حسابی ما رو کچل کردی و مدام می گفتی: مامان ببین نی نی گوشاره داره! ببنین مامان مرجس گوشاره داره ببین...

خلاصه هر کسی رو میدیدی اول به گوشاش نگاه می کردی و اگر گوشواره داشت به من خبر میدادی ! و اگه نداشت ازش می پرسیدی : گوشاره نداری؟! ببین منم گوشاره ندارم!

اونقدر شیرین و ناز این جملات رو تکرار می کردی که دل ما رو کباب کردی و خاله نیره جون اصرار کرد که بریم و گوش هات رو سوراخ کنیم. آخه عمه جون من موقعی که به دنیا اومدی برات هدیه گوشواره آورده بود اما ما تا الان دلمون نمویومد گوشات رو سوراخ کنیم. اما با اصرارهای خودت من و خاله جون نیره و خاله جون زهرا رفتیم به طلا فروشی و خواستیم که گوش هات رو سوراخ کنیم . چشمت روز بد نبینه ! اولین گوشت رو گذاشتی سوراخ کرد اما چون دردش رو فهمیده بودی برای دومی اذیت کردی و سوراخش جای بدی خورد. البته خداییش زیاد گریه نکردی خصوصا وقتی بردمت جلوی آینه و خودت رو با گوشواره دیدی آروم تر شدی و یک لبخند تلخی به لبات نشست! ...



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 13 بهمن 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 571 مرتبه

یک هفته پیش اولین بار با هم رفتیم شهر بازی. البته با خاله جون زهرا و عمه جون عطیه و عمو جون مجیدت.

همه چیز برات جدید و جالب بود. می شد از نگاه های خیره ات فهمید که چقدر تعجب کردی و چقدر کنجکاوانه به دستگاه های قول پیکر شهر بازی نگاه می کنی.

پنج تا بازی شما سوار شدید، هلوکوپتر، ماشین سواری و قطار و فانفار و یک بازی هم که اسمش یادم رفته (که البته فکر کنم دخترم ، از اون از همه بیشتر خوشت اومده بود) خیلی خوش گذشت من و بابا جونت هم حسابی از ذوق کردن های شما ذوق کرده بودیم و جو گرفتمون و رفتیم ترن هوایی رو سوار شدیم!

خیلی وحشت ناک بود ! من که گفتم دیگه بی مامان شدی!!! اما چون با باباجونت کنارم بود ته دلم احساس امنیت می کردم، گاهی هم جاهای وحشت ناکش باباجونت سعی می کرد دستم رو بگیره تا نترسم . آخه واقعا ترسناک بود!وقتی تموم شد، اونقدر دست و پاهام می لرزید که به سختی روی پاهام ایستادم. اما خیلی تجربه قشنگی بود!



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : دوشنبه 10 بهمن 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 513 مرتبه

 

دو شب دوری از تو برام مثل سالی گذشت. وقتی بخاطر عمل آپاندیست بستری شدم تمام غمم ، خواب شب تو بود، که مبادا بی تاب شوی ، که مبادا کم خواب شوی ، که مبادا...

شب اول به من سخت گذشت و شب دوم به تو سخت تر. شب اول درد عمل و تهوع های بعد از عمل آنقدر بی تابم کرد که چندین بار ملتمسانه از پرستارها خواستم مسکنی ، دارویی تزریق کنند تا شاید کمی ارام تر شوم. اما فردای آن شنیدم که الحمدالله آنشب را کنار پدرت خوب خوابیدی. اما شب دوم که از دردهای من کاسته شده بود ، شما نیمه شب بیدار شده بودی و سراغ مرا گرفته بودی.



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : شنبه 3 دی 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 605 مرتبه

 

دو سال است که محرم ها عجیب دلم به درد می آید درست از وقتی مادر شدم روضه علی اصغر و رقیه بی تابم می کند. به قول آقا جونت ظلمی در کربلا شده که هر وقت ، هر کجا ، هر لحظه هر آدمی با هر دینی می شنوه بغضی راه گلوش رو خواهد گرفت...

ناز گلم

این روزها همه حرف ها و کارهای تو برام روضه شده !

- دیروز وقتی از خونه مامانی بر می گشتیم توی راه تشنه ات شده بود و مدام می گفتی : آب می خوام...



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : جمعه 18 آذر 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 591 مرتبه

کوثر

نازنینم

مرور خاطرات سفر مکمون مثل تعریف کردن یک خواب شیرینه که وقتی جزئیاتش رو فراموش می کنی افسوس می خوری و ارزو می کنی که کاش از خواب بیدار نمی شدي!...

تقریبا همه می گفتن که بچه رو با خودت نبر. چون تو گرمای تابستون هم خودش اذیت می شه هم شما رو اذیت می کنه. وقتی کلاس های آموزشی کاروان شروع شد و به رفتنمون نزدیک تر شدیم مامانی و آقا جون هم بیشتر اصرار کردند که شما رو پیششون بگذاریم . اما من از یک طرف طاقت دوریت رو نداشتم از طرف دیگه با خودم می گفتم حیف نیست بچه ام از این سفر معنوی استفاده نکنه . آخه شما چون سنت هم زیر دو سال بود هزینه ی خیلی کمی هم می گرفتند . با اصرار های همه کمی مردد شده بودم بابا جونت هم نظرش این بود که شما رو با خودمون نبریم اما همه نظر آخر رو گذاشته بودن به عهده من...



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 11 آبان 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 479 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

این رو فقط برای تو نوشتم دخترم




ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : دوشنبه 25 مهر 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 516 مرتبه

ناز گلم

این روزا حسابی سرم رو شلوغ کردی !! (آخه دارم از پوشک می گیرمت!) یعنی دارم یک مرحله دیگه از مستقل بودن رو بهت یاد می دم. خیلی سخته! آخه نمی دونم دقیقا باید کی ازت توقع داشته باشم که خودت بگی که دستشویی داری؟!

با یکی مشورت می کردم می گفت :

" اگه بچه ات نیاز داشته باشه که سی بار بهش آموزش بدی ، اگه 29 بار آموزش بدی و دفعه سی ام دعواش کنی ، در حقش ظلم کردی و این مصداق ظلم است و تو مستحق عقوبت ظالم!"

منظورش این بود که باید خیلی مواظب باشم که در برخوردام جانب انصاف رو داشته باشم که شما کودکی و تا وقتی درست یاد نگرفتی نباید ازت توقع داشته باشم.

توقع نداشتن کار خیلی سختیه!!! فهمیدن اینکه باید از کی و چطور توقع داشت هم کار سختیه!!!



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : 10 مهر 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 900 مرتبه

دختر عزیزم

دلم عجیب برای سفر مکه مون تنگ شده، حالا معنی دلتنگی رو می فهمم . دلتنگی یعنی وقتی یادش میفتی بغضی راه گلوت رو ببنده و تو مجبور باشی بغضت رو فرو ببری و اونوقت قلبت از این بغض تنگ می شه و دلت رو به درد میاره...

البته عزیزم مشکل از منه!

آخه من که دلم برای شام و نهارهای آماده اون سفر تنگ نشده ، یا حتی برای خود کعبه که شاید در ظاهر از سنگ باشه و گل. دلم برای خدا تنگ شده! عجیبه نه! برای همینه که میگم مشکل از منه!



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 10 مهر 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 1091 مرتبه

کوثر عزیزم

نازنینم دیشب یاد سرمایه های زندگی خودم و باباجونت افتادم . یاد ثروتی که دلم می خواد برای تو به ارث بگذارم! دخترم الان شاید خیلی ها با خودشون بگن اینا که ثروتی ندارن ، که بخوان به ارث بگذارن!!! اما من و بابا جونت یک گنجی پیدا کردیم که هر چقدر براش خرج می کنیم ده ها هزار برابرش به زندگیمون بر میگرده ! گنجی که تمومی نداره و تا آخرین لحظات زندگیمون، تو خوشی ها و سختی ها و مشکلات به دادمون می رسه و نجاتمون میده!

گنجی به نام " دعای پدر و مادر"

نازنینم فکر نکنی که این سرمایه کمیه، فکر نکنی تموم شدنیه، فکر نکنی ...

می خوام برات بگم که من و بابا جونت از زیر صفر شروع کردیم!...



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 10 مهر 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 1111 مرتبه

دیشب عروسی عمو جون هادی ات بود. کلی به شما خوش گذشت. تو ماشین ما ،شما و خاله جون زهرا و عمه جون عطیه و حورا جون ، عقب نشسته بودید. بابا جونت برای خوشحالی شما چند بار با ماشین ویراژ رفت و شما هم کلی ذوق کردید و خندیدید.

توی ماشین همش دست می زدید و می خوندید عروسی ... عروسی... ماشین عروس ، عروسی...

خلاصه کلی به هممون خوش گذشت . فقط آخرش مثل همیشه مامان جونت یک سوتی داد! یعنی یادم رفت هدیه عروس داماد رو بدم! وقتی داشتیم برمی گشتیم باباجونت ازم پرسید هدیه رو دادی؟ منم تازه یادم اومد چی رو یادم رفته بود! خلاصه برگشتیم و با کلی معذرت خواهی هدیه رو دادیم به مامانی که از طرف ما بده به عروس خانم و آقا داماد.

نازنینم اون شب می شد تو چشم های همه برق دعا رو دید! دعا برای خوشبختی عروس و داماد. آخه واقعیت دعوت کردن مهمون ها و همراهی اونا تا خونه عروس و داماد همینه. اینکه عروس و داماد با پشتوانه معنوی ، دعای دوست و آشنا برن زیر یک سقف.

دعا برای اینکه همیشه

مثل شیرینی شب عروسی زندگیشون شیرین باشه،

مثل شادی مهمون ها ، همیشه دلاشون شاد باشه ،

مثل نو و تازگی جهیزیه ، همیشه برای هم نو باشن و تازه،

مثل شام عروسی ، سفرشون رنگین و پر روزی باشه،

مثل سفیدی لباس عروس ، زندگیشون پاک باشه و به دور از گناه.

خلاصه که ان شا الله هیچ وقت غم به دلای پاکشون نیاد( هر کی این مطلب رو خوند برای خوشبختیشون بگه ان شاالله)




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 30 شهريور 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 618 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

این رو فقط برای تو نوشتم دخترم




ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 24 شهريور 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 624 مرتبه

 

20 شهریور توی زندگی ما یک روز فراموش نشدنی ست،

روزی که خداوند به ما کوثر را عطا کرد

دومین سالی هست که تولدش رو جشن می گیریم و امسال در کنار ما، هر دو تا مادربزرگش، پدربزرگش و عموها و خاله هاش هم بودند و خیلی زحمت کشیدن.

خوشحالی بیش از حد کوثر ما رو خیلی ذوق زده کرده بود و از خوشحالی و شادیش بی اندازه خوشحال بودیم

من هم سالروز تولدش که با یازده سپتامبر مصادفه رو با یک کاردستی، روی دیوار نشون دادم.

دوست دارم دخترم عاقبت بخیر بشه همیشه براش دعا می کنم و هر کاری رو برای خوشبختیش انجام می دم.




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 23 شهريور 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 561 مرتبه

کوثر عزیزم دلم می خواد وقتی بزرگ تر شدی بدونی که برای همه ما عزیز بودی و هستی و همه اونقدر دوستت دارن که نمی دونم چطور خدا رو بخاطر این همه نعمت شکر کنم.

عمو جونات و تنها عمه جونت حسابی خجالتمون دادن ...

عمه جون عطیه ت : که یک نقاشی قشنگ برات کشیده بود و توی کارت تبریک برات نوشته بود: "ستاره گلم کوثر عزیزم دومین سالگرد تولدت را تبریک میگویم . دوستت دارم . از طرف عمه ات عطیه".

می بینی چقدر دوستت داره ف تازه یک عروسک خوشگم برات خریده بود که خیلی ناز و ملوسه

عمو جون مجیدت: که خیلی مهربونه و مدام برای تو هدیه های جور وا جور می خره و همیشه نازت رو می خره و کلی لوست می کنه ، برای همینه که همیشه تو رو به زور با گریه از عمو جون مجیدت جدا می کنیم. برای تولدت هم عروسک خوشگلی خریده بود و توی کارت تبریکش هم نوشته بود:" به نام مهربونترین عالم، کوثر خانم دومین سال شکفتن غنچه ی وجودت مبارک"

عمو جون هانی ت: نتونسته بود بیاد و جاش خالی بود.

عمو جون محمدت:دلم می خواست عمو جونت وقتی تو هدیه اش رو باز می کردی اونجا بود و ذوق و شادی تو رو از هدیه قشنگش می دید، دیشب تو حسابی پشت سر عمو محمدت گریه کردی .

عمو جون هادی و خانمشون : یک پرنده عروسکی برات گرفتن که خیلی ازش خوشت اومده و یکی از سرگرمی های این روزات این شده که مدام دنبال یک شیشه می گردی تا آویزونش کنی. خانم عموت خیلی مهربونه و مثل خاله هات همیشه به تو محبت خاصی داره .

مامان جون : یک پیراهن خیلی قشنگ برات خریده بود ، با یک پتوی ناز کودک که حسابی ما رو ذوق زده کرد، آخه ما قرار بود برات تخت بخریم و مامان جون مثل همیشه بهترین هدیه و مورد نیاز ترین رو برات خریده بود. توی کارت تبریکش هم نوشته بود: :"دختر خوب و نازم ، دومین سال تولدت مبارک.از خداوند می خواهم که شما کوچولوی نازم رو به ما ببخشد و همیشه خوب و سلامت و شاداب و سرحال باشی. از طرف مادربزرگت ". می بینی کوثر جان مادر بزرگ خیلی مهربون و مومنی داری، همیشه آرزو می کنم بزرگ شدی مادربزرگت الگوی زندگیت باشه . خدا برامون حفظش کنه.

بابایی: هدیه اش سخاوتمندانه بود و توی کارت تبریکش هم مثل همیشه یک جمله قصار و قشنگ نوشته بود که می شه بزرگ نوشت و قاب گرفت به دیوار زد . نوشته بودند" نوه خوشگلم ، خانم خانوما، دوسالگی ات مبارک ،نگاه های معصومانه تو عبرتی است برای ما آدم بزرگ ها :که لحظه های زندگی ، فقط یک بار و تکرار نخواهد شد!"

دست همشون درد نکنه که حسابی شرمندمون کردن ، همین که اومدن افتخاری برامون بود و منتی روی سرمون. خدا عمو جونات و مامان جونت و بابایی ات رو برامون حفظ کنه.




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 22 شهريور 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 627 مرتبه

تولدت مبارک عزیزم

می خوام برات از کسانی بگم که خیلی دوستت دارن و خیلی برای جشن تولدت زحمت کشیدن.

خاله جونات:

خاله جون زهرات،که از خیلی وقت پیش مدام می پرسید که کی می خوایم برای تو تولد بگیریم و حتی توی مسافرتشون هم مدام برای تولد تو هدیه های جور واجور می خریده. و اونقدر ذوق داشت که از صبح تولدت خونه ما بود تا اتاق رو خوشگل کنه .

خاله جون فائزه ت ، با اینکه حسابی خسته بود ، کلی برای سرخ کردن پیراشگی ها کمکم کرد .از هدیه هایی که برات گرفته بود معلوم بود که همه حواسش جمع تو بوده تا چیزهایی رو برات بخره که دوست داری.

خاله جون فاطمه ت ، مثل همیشه همه جا کمک مامانته، مثل روزهایی که من دانشگاه می رفتم و اون بی دریغ از تو مراقبت می کرد ، این بار هم از اول تا پذیرایی مهمون ها در کنارم بود. خیلی برات زحمت کشیده ، من که نتونستم اما امیدوارم وقتی بزرگ تر شدی خودت قدردان زحماتش باشی.

خاله جون نیره ت ،مثل همیشه خوش سلیقه بود و صاحب نظر ،نظر اون برای تزیین دیوار بهترین بود و هدیه اش هم مثل همه خوبی هایش ، بهترین بود.

خاله جون سمانه ت(دوست صمیمی مامان جونت): خیلی تو رو دوست داره و هدیه اش برای جشن تولدت ، مثل دل دریایی اش بسیار سخاوتمندانه بود.

مامانی (مادر مامانت) خیلی دوستت داره و تا الان خیلی برات زحمت کشیده حتی می تونم بگم از منم بیشتر برات زحمت کشیده و اگه راهنمایی های مامانی نبود ...همیشه برای تو بهترین ها رو تهیه کرده این بار هم برای تولدت بهترین هدیه رو داد.آقا جونت (پدر مامانت) هم مشهد نبود و نتونست برای تولدت بیاد.

خانم دایی جونت ( البته دایی مامانت) و دختراشون هم زحمت کشیدن و اومدن و هدیه مفیدی با یک شاخه گل قشنگ هم برات آوردن.

نو گلم یادت باشه خوبی ها و محبت های بی دریغشون رو فراموش نکن و همیشه قدر دان محبت هاشون باش.

 

جشن تولد دو سالگی کوثر جان

 




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 22 شهريور 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 747 مرتبه

نور چشمم

دو ساله شدی

دو سال است چشمهایت به خوبی ها و بدی های زمین و زمینیان آشنا شده است. دو سال است که بهترین و مهمترین و بزرگترین کارهای زندگیت را تجربه کرده ای. تجربه ی مستقل ایستادن ، تجربه ی قدم اول و تجربه ی دل کندن از بزرگترین دل بستگی ات(شیر خوردن) و ...تجربه هایی که هر کدام مهم و مهم تر از دیگری هستند. تجربه ی قدم اول مهم است چون همیشه در تمام زندگیت قدم اول پشتوانه ی قدم های بعدیت خواهد بود. پس همیشه محکم و استوار گام بردار ، همیشه به لطف خدا ، در راه خدا و برای رضای خدا گام بردار.

عزیزم بزرگ شدی آنقدر که معنی تشویق ها و کادو ها و تولد می فهمی . دیروز مدام با لذت ازت می پرسیدم امروز تولد کیه: تو هم با زبان شیرینت می گفتی: تولد من ...

عزیزم حکایت جشن تولد حکایت غریب و غم آلودی است!!! جشن تولد یعنی جشن ی برای روزها و سالهایی که گذرانده ای و دیگر بر نمی گردند. برای آزمون ها ، خطا ها و لحظه هایی که تجربه کردی و دیگر تکرار نمی شوند.جشنی به نشانه ی اینکه این روز ها و سالها را به بهترین شکل گذرانده ای .

گاهی حاشیه های این جشن های تولد آنقدر زیاد می شود که اصل این جشن که توجه به گذر عمر است در هیاهو های میهمانان گم می شود . توجه به اینکه این شمع هایی که به تعداد سالهای زندگیمان است ، به این راحتی با فوتی خاموش می شود و این شمع ها نشان سالهایی است که دیگر برنمی گردند و روزی باید برای تک تک لحظه هایش پاسخ دهیم که...

چگونه گذراندیم؟

کاش عزیزم روزی این جشن را خدا ی مهربان برایت در بهشت بگیرد. جشن عمری که در راه او گذرانده ای .

نازنینم با قلب پاکت برای مادرت دعا کن که وقتی آخرین شمع زندگیش را فوت می کند مثل امروز تو شاد باشد و خندان.

 

فروردین 89

 




موضوع :
تاريخ : 1 فروردين 1389 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 607 مرتبه

آغاز سال ١٣٨٩

امسال تحویل سال تو در کنارمان بودی ، مثل همیشه با لبخند های زیبایت اما شیرین تر از گذشته ،

الان تو می تونی بدون کمک بشینی و یکی از دندون هات کمی نیش زده، و شیرین زبونی هات (همون اغو بغوهات) کمی معنی دار تر شده! با کمک ل له چند قدمی بر می داری. حرکت دست و پاهات اونقدر زیاده که گاهی من که نگاه می کنم خسته می شم اما تو پر توان و پر تلاش وقتی روی زمین خوابیدی پاهات رو بی وقفه تکون می دی و به تشک زیر پات ضربه می زنی که من عاشق این بازی تو هستم...

شش ماهه شدی عزیزم

زمستان تمام شد و بهار دوباره همه جا رو سبز کرد. نازنینم تو هم مثل فصل های زیبای خداوند هیچ وقت توقف نکن اگر زمستانی آمد تلاش کن تا بهار شوی اگر گناهان مانند برگ های زرد بر شاخه های زندگیت نشستند از غصه ی دوری بهار ، زمستان شو تا برگ های زردت بریزند، گاهی برای رسیدن به بهار باید خزانی در دلت اتفاق بیفتد...

نور چشمم

بهار را به خاطر بسپار که زمستان رفتنی ست...

 

سال تحویل 89 کوثر جان

سال تحویل 89 کوثرجان




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 23 دی 1388 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 517 مرتبه

امسال سالگرد ازدواجمان با وجود تو رنگ و بوی دیگری داشت. همه شادیمان در لبخند ها و خنده های نا تمام تو خلاصه می شد.

نازنینم

امروز که چهار ماه از تولدت می گذرت با کمی کمک می تونی بنشینی. نمی تونم لذت شنیدن آغو بغو هایت که سعی می کنی جواب حرف هایم را بدهی برایت توصیف کنم. اما از الان معلومه که خیلی دختر شیرین زبون و پر حرفی می شی!

اما از همه این ها زیبا تر خنده هاته که از هیچ کس دریغ نمی کنی، و همه اطرافیان به راحتی با کمی بازی ساده صدای خنده های زیبای تو رو می بینند.

عزیز دلم، قول بده همیشه بخندی، به مامان قول بده همیشه همین قدر شاد باشی و خرسند. آخه مامان و بابا جونت طاقت دیدن غمت رو ندارن. شاد باش و شاد بزی...

عزیز دلم این رو بدون که این شادی ها وقتی دوام داره که تو در همه جا و همه چیز خالقش رو ببینی اونوقت هیچ چیز زشت نیست هیچ مشکلی ارزش ناراحت شدن رو نداره چون همیشه بزرگتر از مشکل ، خالقشه، که با توکل به خودش هیچ گره ای بسته نمی مونه...

بخند نازنینم بخند تا به لبخندت مرا هر لحظه زنده کنی...

کوثر جان در چهارمین سالگرد ازدواجمان




موضوع :
تاريخ : جمعه 20 شهريور 1388 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 416 مرتبه

بيست و يكم ماه مبارك رمضان مصادف با شهادت حضرت علي (عليه السلام)

بيست شهريور

و 11 سپتامبر

ساعت 17:45

تو چشم به جهان گشودي

نور چشمم




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 5 مرداد 1388 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 381 مرتبه

نور چشمم، دختر عزيزم، امروز دكتر گفت كه 100% تو دختري ، دختري كه مونس و همدم مادري .

تو نيامده و نديده عزيزي؛ دلم براي ديدنت تنگ شده است، دلم براي بوسيدنت و ...

امشب تولد امام سجاد(عليه السلام) است. مي خواستم در اين شب عزيز با خدا صحبت كنم اما مثل هميشه گناهانم حجابي شد تا نتوانم مستقيم حرفي بزنم! شايد تو واسطه خير شوي، واسطه اي كه به واسطه عصمت و پاكي ات ، واسطه ي شفاعت مادرت شوي...

نازنينم، گناهانم زياد شده و غفلت هايم دلم را به درد آورده،دنبال روزنه اي هستم تا شايد بتوانم نوري به دلم بتابانم، و شايد خداوند به واسطه پاكي و عصمت تو ، مادرت را از گمراهي و غفلت نجات دهد...

امشب توي كتاب تربيت فرزند آقاي مظاهري، از گناهي خوندم كه مدتي بود ازش غفلت كرده بودم و مدتي بود كه توجه نمي كردم كه چقدر مي تونه دلم رو سياه كنه و شايد روح پاك و سفيد تو را هم لكه دار...

براي مادرت دعا كن ، دعا كن كه شايد بتونه بر صفات رذيله اش فايق بيايد و شايد بهتر است بگويم براي خودت هم دعا كن تا مادر گنهكارت ، پاكي تو را و سفيدي روحت را تيره نكند...




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 15 بهمن 1387 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 348 مرتبه

براي تو عزيزترينم مي نويسم براي تو جوانه زندگيمان كه هنوز سر به خاك فرود نياورده ، و هنوز چشمان مادرت به جمالت روشن نشده است و هنوز نمي دانم دختري يا پسر...

چه فرقي مي كند دختر با شي يا پسر؟! برايم آنقدر عزيزي كه مي دانم با همه نديدن ها ، اگر نيايي دلم عجيب برايت مي گريد...

اما ... مدتي است چيزي آزارم مي دهد...

عزيز دلم ، حكايت دفتر خاطراتت و نوشتن خاطره ها براي تو در كنار عكس شهدا ، كه زينت بخش صفحات اين دفتر است، شايد مرا براي روزي آماده مي كند كه بايد امانتي را كه روزي گرفته ام پس دهم!

باورش برايم سخت است كه تو فقط امانتي ، و من بايد روزي تو را به صاحب اصلي ات برگردانم...

البته نازنينم، همه دلبستگي هاي دنيا همين است ، همه آنها امانت است و روزي گرفتني! اما تو فرق مي كني، تو 9 ماه با پوست و گوشت و جان من اجيني ، تو مدت ها نزديك تر از من به مني ، ثمره زندگيمان هستي، اما ... اما باز هم بايد دل نبست.

شايد بگويي چه مادر سنگدلي! كه هنوز من نيامده ام براي روز مرگم خود را آماده مي كند!

اما نه، گلم، عزيز دلم، من نه مرگ عادي كه بلند ترين درجات شهادت را برايت از خداوند خواستم. من از خدا خواستم كه ...

اما من هنوز به يقين نرسيده ام، هنوز با اين حرفها دلم مي گيرد و اشكم سرازير مي شود...

اما انگار هنوز باور ندارم كه انا اليه راجعون...

نوزادم، كودك دلبندم، تو برايم دعا كن ، تو كه هنوز پايت به دنياي نا پاكي باز نشده است ، تو كه هنوز پاكي و مقدس و تو كه ...

تو براي مادرت دعا كن ، دعا كن كه روحش بزرگ شود و بزرگ تر...

عزيز دلم(اشك هايم نمي گذارد شياهي قلمم را ببينم...)




موضوع :
تاريخ : شنبه 12 بهمن 1387 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 398 مرتبه

گلم

امروز تو دوماهت شد و وارد ماه سوم شدي.

امروز باباجونت به همين مناسبت يك رز آبي برام خريد .

عجيبه ، همه تو رو خيلي دوست دارن، از استاد (رياضي و معادلاتم)دانشگاهم گرفته تا ماماني و آقاجونت و مخصوصا باباجونت، همه تو رو خيلي دوست دارن با اينكه هنوز نديدنت!

ديشب فيلم يوسف پيامبر پخش كرد، در اين قسمتش حضرت يوسف بچه دار شد. وقتي اون لحظه رو نشون داد كه حضرت يوسف فرزندش رو بغل كرد ، اونقدر من و باباجونت دلمون براي ديدنت تنگ شد كه دلمون خواست زود تر به دنيا بياي!!




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 12 تير 1387 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 344 مرتبه

قره عيني و ثمره فوادي...(نور چشمم و ثمره زندگيم)

امروز تو حدود هفت ماه است كه درونم جوانه زدي.

بزرگ شدي كوچك من...

كمي دلتنگم و نگران، نگران تربيت تو، نگران آينده تو ...

اما وقتي مي نويسم دلم آرام مي شود كه خداوند مهرباني كه تو را آفريده است ، خودش نگهدارت است، خودش هدايتت خواهد كرد...

من و پدرت كجا مي توانيم گوشه اي از كمالات و جمالات و صفات بلند مرتبه اي كه او در تو آفريده ، برايت نشان دهيم و بياموزيم. شايد بهتر است ما خود باشيم و بگذاريم تو هم خودت باشي!!!

خوديتي كه خدا آفريده ، سرشتي كه از همان ابتدا خداوند مهربان در روحت دميده.

نگران بودم كه نكند كاري كنم كه تو اخلاق بدي را از من بياموزي و نگران بودم كه نكند تو صفات بد مادرت را بياموزي و ...

اما با توكل به خالقت ، دلم آرام گرفت كه تو همان خواهي شد كه خدا مي خواهد.

من پيش از آنكه بياموزم كه چطور به تو بياموزم، بايد خود بياموزم از تو كه، سرشتت را خداوند در پاكي آفريده است و من نيز روزي مثل تو بودم و همين سرشت پاك را آلودم...

 

 




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 18 نفر
بازديدهاي ديروز : 31 نفر
بازدید هفته قبل : 66 نفر
كل بازديدها : 46841 نفر