همسفر مكه
نورچشمم، ثمره زندگیم
خاطرات دخمل نازمون کوثرجون
تاريخ : جمعه 18 آذر 1390 | نویسنده : مامان جون
بازدید : 590 مرتبه

کوثر

نازنینم

مرور خاطرات سفر مکمون مثل تعریف کردن یک خواب شیرینه که وقتی جزئیاتش رو فراموش می کنی افسوس می خوری و ارزو می کنی که کاش از خواب بیدار نمی شدي!...

تقریبا همه می گفتن که بچه رو با خودت نبر. چون تو گرمای تابستون هم خودش اذیت می شه هم شما رو اذیت می کنه. وقتی کلاس های آموزشی کاروان شروع شد و به رفتنمون نزدیک تر شدیم مامانی و آقا جون هم بیشتر اصرار کردند که شما رو پیششون بگذاریم . اما من از یک طرف طاقت دوریت رو نداشتم از طرف دیگه با خودم می گفتم حیف نیست بچه ام از این سفر معنوی استفاده نکنه . آخه شما چون سنت هم زیر دو سال بود هزینه ی خیلی کمی هم می گرفتند . با اصرار های همه کمی مردد شده بودم بابا جونت هم نظرش این بود که شما رو با خودمون نبریم اما همه نظر آخر رو گذاشته بودن به عهده من...


ادامه مطلب :

کوثر

نازنینم

مرور خاطرات سفر مکمون مثل تعریف کردن یک خواب شیرینه که وقتی جزئیاتش رو فراموش می کنی افسوس می خوری و ارزو می کنی که کاش از خواب بیدار نمی شدي!...

تقریبا همه می گفتن که بچه رو با خودت نبر. چون تو گرمای تابستون هم خودش اذیت می شه هم شما رو اذیت می کنه. وقتی کلاس های آموزشی کاروان شروع شد و به رفتنمون نزدیک تر شدیم مامانی و آقا جون هم بیشتر اصرار کردند که شما رو پیششون بگذاریم . اما من از یک طرف طاقت دوریت رو نداشتم از طرف دیگه با خودم می گفتم حیف نیست بچه ام از این سفر معنوی استفاده نکنه . آخه شما چون سنت هم زیر دو سال بود هزینه ی خیلی کمی هم می گرفتند . با اصرار های همه کمی مردد شده بودم بابا جونت هم نظرش این بود که شما رو با خودمون نبریم اما همه نظر آخر رو گذاشته بودن به عهده من...

تو همین گیر رو دار ، یک شب خواب بدی دیدم ، خواب دیدم از دور ایستادم و یک فوران آتیشی رو نگاه کردم که شما و مامانی و خاله ها نزدیک آتیش بودید و گرمای آتیش گونه های تو رو سوزوند با گریه شدید به سمتت رفتم و با شیر و آب و اشکام گونه هات رو شستم و دیدم کم کم بهتر شد تا ردش کاملا رفت ...

خواب عجیبی بود . فردا بعد از ظهرش قرار بود با خاله جون لیلا( دوست من که با همسر و دخترشون فاطمه همسفر مکه مون شدند )بریم جلسه توجیهی کاروان. توی راه برای لیلا جان گفتم خواب بدی برای کوثر دیدم اما زیاد توضیح ندادم.

آخرای جلسه مدیر کاروان گفت که کسایی که تا الان پاسپورتشون حاضر نشده دیگه نمی تونیم ببریمشون چون ویزاشون نمیرسه!

نمی دونی عزیزم حال من چطور شد. زدم زیر گریه آخه من و بابا جونت پاسپورتمون رو سال قبل گرفته بودیم و فقط پاسپورت شما مونده بود که یکم دیر اقدام کردیم و تا اون موقع نیومده بود. با گریه و زاری رفتم پیش مدیر کاروان و گفتم من بدون بچه ام نمیرم ... آخرش گفت که اگه تا فردا برسونیش شاید بشه کاری کرد.

وقتی برگشتم خونه با گریه قضیه رو برای باباجونت و خاله ها و مامانی تعریف کردم . همه می گفتن بهتر نبرش ما خودمون مواظبش هستیم. اما من بخاطر خوابی که دیده بودم دلم آروم نمی گرفت و فقط گریه می کردم. قرار شد آقا جونت صبح زود بره اداره پست و پاسپورت رو بگیره و به من برسونه و من خودم ببرم سازمان حج و زیارت برای ویزا. آقا جونت صبح زود دو تا اداره پست منطقه رو سر زده بود تا تونسته بود پاسپورت رو بگیره. من هم شما رو با خاله زهرا برداشتم و رفتم سازمان حج و زیارت.

اونجا همه مرد بودن و وقتی من رو با یک بچه دیدن زودتر کارم رو راه انداختن و فیش ویزا رو دادن ، مسئول اونجا گفت چون زیر دو ساله ویزاش زود آماده می شه نگران نباشید ان شاالله می رسه به سفرتون. بعد مدیر کاروان رسید اونجاو فیش رو دادم بهش و اونم گفت بقه کارهاش رو انجام میده.

دلم آروم گرفت.....

خیلی خوشحال بودم که تو عزیز دلم هم همسفر ما شدی. البته واقعیت اینه که ما همسفر تو شدیم.

چون دو سال قبل از اینکه شما به دنیا بیای اسم من و بابا جونت عمره دانشجویی در اومد اما اون سال شرط تاریخ عقد گذاشته بودن و شامل من و بابا جونت نشد و نتونستیم بریم.

وقتی امسال قسمت شد و رفتیم همش با خودم می گفتم بخاطر وجود تو نازنین بوده که خدا به من و بابا جونت هم لیاقت زیارت خونه اش رو داد.

الان که این ها رو برات می نویسم بغضی راه گلوم رو گرفته ... آخه مامان جون مثل یک خواب شیرین بود قدم زدن تو کوچه هاي مدینه... کوچه هایی که جای جایش ، جای قدم های مادرم زهرا بود...

بازم برات خواهم نوشت از آرزویی که براورده شد و من در خواب هم نمی دیدم که لیاقتش رو پیدا کنم




موضوع :
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 15 نفر
بازديدهاي ديروز : 31 نفر
بازدید هفته قبل : 63 نفر
كل بازديدها : 46838 نفر